اگه تو نبودی دلم به چی خوش می کردم؟ اگه تو نبودی چقدر می ترسيدم و
همه چيز چقدر بيهوده بود. به من بگو اگه تو نبودی ،به کی پناه می بردم؟
اون وقت نگاه غريبم تو اين شب تنها،تموم اميدم تو اين دل شيدا،به دستای
کی خيره می موند.
مهربون دوست داشتنی،بالاترين اميد زندگی ام،اگه تو نبوديزندگی ام چه بی
رنگ و بی معنی بود.اگه تو محرم شبای خلوت وسنگ صبور حرفای نگفته ام
نبودی،سقف طاقتم تا کجا تاب می اورد؟قامت صبرم تا کجا رشد می کرد؟
تو که اغاز و شروع هر فکر قشنگ هستی که توانديشه من پا گرفته و زنده
شده،تو که حتی خيال حضورت شکوه خيال انگيز يه روياست،همون حضور
عزيزيکه وقتی يه نمه از عطرش تو ذهنم می پيچه مست و مدهوشم ميکنه
واسه تموم عمرم.تو که بودنت يه دنيا صفاست. دوری از تو پر از ملاله وبدون
تو موندن چقدر محال.
اون قدر مهربونی که با وجود اون همه بزرگی و مقام،هر وقت صدات کردم
واقعا جوابمو دادی،اون قدر دوست داشتنی وبخشنده هستی که حتی
وقتی اسمتو صدا می کنم،يه دل بی قرار و نااروم بی درنگ به معجزه حس
حضورت اروم ميشه.
يه وقتايی که ناخوداگاه از بيراهه سر در اوردم اون قدر مهربون وصميمی
نشونهاتو جلوی راهم می چيدی و بزرگوارانه صدام ميکردی که متحير
می موندم که بايد با چه زبونی ازت تشکر کنم؟
من ديوونه اون همه بزرگواريتم. چقدر بزرگواری که با اون همه بزرگی منو
منتظر نمی ذاری. اون قدر دوستم داشتی که برام شرط نذاشتی که من
هميشه اول صدات کنم وسراغت رو بگيرم،اگه خدايی نکرده ندونسته يه
وقت ازت حتی يه ذره غافل ميشدم رهام نمی کردی،تو خيلی بالا بودی ،
تو اوج ابرا بودی، اما خيلی بزرگوار،اون قدر که منو که اون قدر پايين بودم ،
به زير زمين بودم،اون بالا بالاها از ياد نبردی. بارها وبارها بهم ثابت کردی
خيلی دوستم داری. وقتی رد پاتو تو لحظه لحظه زندگيم می بينم از
خوشحالی بال در ميارم.
چقدر خوشبختم که تو رو دارم،چه سعادتی که تو منو دوست داری و چه
خوشبختتر هستم که اين خوشبختی رو درک کردم و فهميدم.
اخه تو با همه هستی،اما خيليا تورو نمی بينن،از ياد بردن که تو کنارشون
و همراهشونی و فراموش کردن حتی از نفس هم بهشون نزديکتری. اونايی
که از ياد بردن فاصلشون تا خود تو، فقط قد يه بار صدا کردنته، نه حتی به
اندازه زبون اوردن اسمت،نه حتی به اندازه گفتن يه خدايا، بلکه اندازه بياد
اوردنته. چون تو هميشه وهمه جا هستی، زنده و حاضر، اين ماييم که يه
وقتايی تو رو نمی بينيم، اما هميشه تو ما رو می بينی.
وقتی ياد عزيزت مهمون ذهنمه چيزی به سرعت صعودی مثه يه شهاب منو
از رو همين زمين خاکی به خود تو، تو اوج اسمونا وصل ميکنه .
وقتی تو هستی دلم قرص و محکمه، با همه مشکلات عالم اگه تو باشی
دلم غصه نداره.
چی ميتونه منو بترسونه وقتی پشتم به تو گرمه. کی مثل تو ميتونه ارومم
کنه وقتی دلم تنگه؟
کی مثل تو محرم تنهاييم ميشه؟کی مثل تو اين قدر بهم نزديک بوده و
هست . کی مثه تو ميتونه تسلی غصه هام باشه؟
کدوم يادی مثل ياد تو معجزه می کنه؟ چه جادويی از پشتيبانی تو موثر تره؟
وقتی چشم اميدم به توست چی می تونه محال باشه؟ اون جا که تو بخوای
محالترین ها هم ممکن ترينه،کنار اراده تو ،غير ممکن بی معنی ترين کلمه
روی زمينه. کی می تونه غير از تو اولين دليل شادی هام بشه؟
تموم خوشبختی های زندگيم هديه ای است که سر چشمه از تو داره.
تموم سختی هايی که پشت سر گذاشتمبه لطف و اراده تو ازش گذشتم.
تو سخت ترين لحظه های زندگی ام وقتی به تجربه تلخ ترين درد عمرم
رسيدم،همون لحظه که درد تلخ شکستن يه دل شيشه ای رو چشيدم
درست همون لحظه تو رو ديدمکه نزديکتر از هميشه تو قلب من نشستی.
اگه تو نبودی تحمل سنگينی فصل های سخت زندگی منو به کجا
می رسوند؟
شکرت می کنم که خوشبختی داشتنتو ،روزيم کردی. دستاتو از رو همين
زمين خاکی می بوسم که تو بهم نظر کردی.
چه لذتی داره، درک حضور تو مثه يه حضور ابدی سايه به سايه،چه لطفی
داره حس همراهی تو لحظه به لحظه.
وقتی می بينم چتر حمايت تو روی سرمه اگه از اسمون سنگم بباره،اب تو
دلم تکون نمی خوره وخيالی نيست،چون تو ارزشمندترين دارايی من،بزرگ
ترين نعمت زندگی من هستی ، تو با منی.

این بار میخوام اخرین شعرم رو که شاید وزن وقافیه نداره ولی برای من ۱۰۰۰تا معنی داره براتون بنویسم:
داره اتیش میزنه به به باغ پیرم
می دونم،خودم همین روزا میمیرم
قلبم، منو می بره تا به جهنم
چون که می دونم تو دام قلب، یه اسیرم
بغض تو گلومو گرفته،خوب می دونم
من از روی همه احساسم می خونم
من تو این غربت و تنهایی اسیرم
توی این دیار غربت بی تو من تنها میمیرم
من گلایه از تو و سختی نکردم
توی بغضم تنها از تو می خروشم
دارم میرم،بی تو از تو، من بیارم
اخرش میرم و تنهات می ذارم...

اگه تو مرگ خاموشم رو می دیدی بگو جز خون جگر خوردن چه دیدی!؟